
دل دیدنی های شهر
سرب و سراب(347)
من كلبه ام را پر از تنهايي و قفسم را انباشته از آرزوي رهايي ديدم؛ اما اين احساس نه معاش مي خواهد و نه از تلاش مي كاهد.
من انسان هاي بزرگي را ديدم كه عمري زيستن با آنان برايم لحظه اي بود و يك لحظه بي آنان زيستن به درازاي عمري مي نمود.
من تهمت را چون زغالي سياه و رنگي تباه ديدم كه اگر متهم را هم نسوزاند، او را سياه مي كند.
من محال ترين رويداد زندگيم را آن گاه ممكن ديدم كه باور خود مبني بر محال بودنش را تغيير دادم.
من شيشه و آيينه را از يك جنس ديدم؛ اما در اولي ،ديگران را و در دومي تنها خود را ديدم.تنها تفاوت آن دو را در اين يافتم كه اولي پيراسته از هر رنگي است؛ ولي دومي آلوده به جيوه خودبيني است.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.