دل ديدني هاي شهر سرب وسراب(230)
من کسی را دیدم که گل را دوست داشت؛ چون همزنگ خون بود...
و نیز کسی را دیدم که خون را هم که دوست داشت، به خاطر همرنگی با گل بود...
و خیلی فرق است بین این دو!!
من روزگار را گران ترین آموزگار دیدم. او به هر دانش آموز که تجربه می آموخت ، عمرش را به بهاي حق التدريس از او مي گرفت!
من هر روز را در حالی می بینم و سپری می کنم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزم...
من زندگی را سعی بین صفای احساس و مروه خرد دیدم.

ادامه دارد...
شفيعي مطهر
نظرات شما عزیزان:
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.