ديدني هاي شهر سرب و سراب(۴۸)
من بخيلي را ديدم كه براي ثروت خود حصار بود و براي وارثان، انباردار.
من زندگي را چون لبخند ژوكوند ديدم كه در نگاه نخستين به رويت تبسم مي كند ، اما در واقع مي گريد.
من «مشكلات » و « موفقيت ها » را ديدم. اولي را بر ماسه های روان نوشتم و دومي را بر مرمرهای دوران نگاشتم.
من اصلاحگر انديشمندي را ديدم كه اصلاح نهال را از ريشه ها ، و اصلاح خصال را از انديشه ها آغاز مي كرد، نه از شاخه هاي سرگردان و احساسات لرزان.
من شكست هاي زيادي را ديدم. هر شكستی بيانگر بن بست بودن راهي ، و خود تجربه گرانبهايي بود.
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سراببخيللبخند ژوكوندموفقيتاصلاحگرريشهانديشه شكست
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۴۷)
من درخت حكمت را ديدم كه ريشه در دل داشت و ميوه هايش از سرشاخه هاي زبان مي روييد.
من كوهساران فلك فرسا و ملك آسا را ديدم پر از چشمه هاي زلال آب ، و دل هاي بزرگ را پر از اشك ناب .
من خاطره هاي شکوهمند را در خاطرهاي نژند ديدم كه چون تيغ تيز بود .آن تيغ رگ ها را نمي بريد، اما دل را زخمي مي كرد.
من دلي را ديدم كه در لحظه اي كوتاه شكست، اما بازسازي آن در عمري به هم نمي پيوست.
من اشتباهات زيادي را ديدم. چون نمي توانستم جبران كنم ، نام آن ها را تجربه نهادم.
ادامه دارد.....
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابحكمتكوهسارانخاطرهدلتجربه
دیدنی های شهر سرب و سراب (۱۰)
۰
من کشتی بانی را دیدم که یک ملت را بر زورقی نشانید و پس از پیمودن دریایی ژرف با ترفندی شگرف مسافرانش را نه در مقصد ، که در همان مبدا پياده كرد.
من کسی را دیدم که لحظات و دقایق عمرش را حراج کرده بود. از باغ عمر لحظات بهار را می داد و دلار می گرفت.
من دولت مردی را دیدم که خود را زیرک ترین و زرنگ ترین سیاستمدار می دانست. او هماره انبانی رنگی از ترفندهای زرنگی بر دوش داشت . همه مشتاق بودند تا انبان او را بازبینند و راز و رمز زرنگی او را بدانند. روزی داشت سیاست می بافت که انبانش شکافت......
... در انبانش جز دروغ نبود!!
ادامه دارد....
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابدولت مردسياستمدار
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۴۶)
من رودخانه خشکی را دیدم که هیچ کس از روزهای طراوت بخشی و حیات آفرینی او سپاسگزاری نمی کرد .....و من دانستم که همیشه و همواره عمر باید مفید و اثر بخش بود.
من سه چیز را غیرقابل اتکا دیدم: غرور را ، دروغ را و عشق را؛ زيرا انسان با غرور بر دیگران مي تازد ، با دروغ ،جان خود را مي گدازد و با عشق سر را مي بازد.
من موش کوری را دیدم که عاشق ترین دلدادگان بود؛ زيرا زيبايي همسرش را ناديده باور داشت..
من سرمايه و حاصل زندگي را ديدم، نه در اموالي كه اندوخته بودم؛ بل كه در قلب هايي كه به آن ها عشق آموخته بودم.
من سيماي فقر را ديدم ، نه در چهره گداي نادار ، بل كه در صورت انسان زياده خواه و طمعكار.
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابرودخانهطراوتدروغعشقموش كورسرمايه
دیدنی های شهر سرب و سراب (۹)
۹
من نسلي را ديدم كه مي رفت تا هويت خود را باور كند و انديشه خود را با زلال كرامت بارور سازد.
من شهریاری را دیدم که در بهمن سقوط کرد و بهمنی دیدم که بر شهریاری سقوط کرد. اولی گزیری نداشت و دومي گريزي.
من دياري را ديدم كه سنگ ها را بسته و سگ را گسسته بودند. سگ ها چه هار و سنگ ها چه استوار!
من شهرياري را ديدم كه همه انبانش انباشته از حقوق بود و شهرونداني را ديدم كه كوله باري پر از تكاليف بر دوش مي كشيدند.
من عصري را ديدم كه براي رويت ريا، نه به روايت نياز بود، نه به درايت.
من چيني بندزني را ديدم كه تكه هاي شكسته چيني را به هم بند مي زد ، ولي نمي توانست نسل خويش را به نسل نو پيوند زند.
ادامه دارد...
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابشهريارديارهويتدرايتبهمن
ديدني هاي شهر سرب و سراب(۴۵)
من يك ماهي را ديدم كه براي رهايي از محبس تنگ مينا خود را به خاك صحرا افكند.
...و من آنگاه بود كه دريافتم تخدير گرچه انسان را از اندوه مي رهاند، اما در ژرفاي شوربختي انبوه مي ميراند.
من «تنها»یی را دیدم که دربه در به دنبال دوست می گشت.....
و چون مي يافت، به دنبال عيب هايش مي گشت....
و جون او را از دست مي داد، به دنبال خاطراتش مي گشت...
او رشته هاي مودت را مي گسست و دل ها را مي شكست ...و باز هم او همچنان تنها بود!

من هیزم شکنی را دیدم که هر روز بر تلاش خود می افزود ، اما حاصل كارش كاهش مي يافت.....زيرا او فرصت نداشت تا تبرش را تيز كند!!
او به جای اين كه بهتر بينديشد، بيشتر مي كوشيد.
یك هیزم شکن وقتی خسته می شود که تبرش کند باشد، نه این که هیزمش زیاد باشد.
تبر ما انسان ها نیز باورهایمان است، نه آرزوهایمان!
من خط فقر را دیدم . خط فقر دقیقا زیر پای مرفهان بی درد بود. خط فقر، پیکر نحیف و لطیف کودکی خیابانی را در زیر جرثومه سیاه و سنگین خود می فشرد و طراوت نوجوانی اش را بی رحمانه می پژمرد.
من « دل شکسته» ای را دیدم که تاوان لحظات « دل بستگی » اش را می داد...
ادامه دارد...
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابماهيخاطراتهيزم شكنتبرخط فقر
اعياد شعبانيه مبارك باد
به بهانه فرارسيدن اعياد شعبانيه فرخنده زادروز حضرت امام حسين(ع) ، حضرت ابوالفضل العباس(ع) و حضرت امام زين العابدين(ع) دو مقاله زير تقديم مي شود:
http://modara.blogfa.com/post-1612.aspx
http://modara.blogfa.com/post-1613.aspx
من راهي را ديدم كه به بي سرانجامي و ناكامي آن مطمئن بودم و آن راه خوشنود كردن همگان بود!!
من مدیری را در اوج کارآمدی دیدم ؛ زيرا او مي دانست كي و در كجا و چه مقدار از قدرت خود بهره گيرد.
من «صدا»یی را شنیدم و « سیما»یی را دیدم که تلاشش نه تنویر اندیشه ها، که تخدیر ریشه ها بود؛ آگاهي بخشي آن نه «کاری سیاسی » که « سیاسی کاری » بود ؛ او انديشه ها را به جاي انتشار ، به حبس در حصار انحصار فرامي خواند.
من روشنگری را دیدم که بر این باور بود که پوسته شب سياه ، خورشيد روشن پگاه را در نهانگاه خود نهفته است. او همه طول شب بر آن پيكره سياه چنگ انداخت و جان را در اين گدازه گداخت . او حتي سينه سياه شب را شكافت؛ اما خورشيدي نيافت......و من دريافتم كه گل به گاه خود مي شكفد و پرده غنچه را مي شكافد.
من انساني را و گرگي را ديدم كه هر دو مي خوردند و مي خفتند و شهوت مي راندند. در اين عرصه ها اشتراك ها را يافتم، اما افتراق ها را درنيافتم؛ تا اين كه انسان انديشيد....
ادامه دارد....
شفيعي مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: اعياد شعبانيهامام حسينامام زين العابدينابوالفضل العباسصداوسيماسياسي كاريروشنگرگرگ
دیدنی های شهر سرب و سراب (۸)
۸
من اندیشمندی را دیدم که بر « ریشه ها » برمی آشفت و سخن از « اندیشه ها » می گفت. بر خداوندان « زور » و « زر » می تاخت و صاحبان « تزویر » را خوب می شناخت.
من روشنفکری را دیدم که در برابر عوام فریبی خناسان چون دژی محکم و قلعه ای مستحکم می ایستاد . او تشنه زلال آفتاب بود و سیراب از سراب.
من شخصیتی را دیدم که نه تنها « شخص » که « شخصیت » بود . هویتش « اصیل » بود و شخصیتش « اصولی ».
من ستایشگرانی را دیدم که تنها خدا را می پرستیدند ، نه « خدایگان » را و نه « سایه خدا » را.
من پیامبرانی را دیدم که آمدند تا فطرت انسان ها را بیدار و هویت آنان را آشکار کنند. در برابر آنان فراعنه و زورمندان و زرمندان تاریخ می کوشیدند تا احساس کرامت و نیروی تفکر و اندیشه را در جامعه انسانی بمیرانند و از آنان موجوداتی رام و افرادی آرام بسازند. خداوندان زور و زر و تزویر ، جامعه انساني را بي ريشه و خالي از انديشه مي خواهند. خداوند اين شيوه جائرانه و جابرانه را اين گونه نكوهش مي كند:
« فاستخف قومه فاطاعوه » ( زخرف ، ۵۴ )
فرعون ، ملت خود را خوار و ذليل كرد تا از او اطاعت كنند.
ادامه دارد....
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابانديشمندزور و زر و تزويرانديشهروشنفكرخدايگان فراعنه
دیدنی های شهر سرب و سراب(۴۳)
من كسي را ديدم كه روي ترازو ايستاده بود تا وزن خود را بسنجد . او در همان حال شكم خود را تو داده بود تا سبك شود!!.... و من اطراف را نگريستم . او خيلي مشابه داشت...
من انساني را ديدم كه با يك تصميم ، آستانه راه رستگاري و سبكباري را گشود. در نتيجه عمري را با رامش بيشتر و آرامش بهتر زيست. تصميم او اين بود كه از آن پس در رفتار با ديگران تنها كمي مهربان تر باشد!!
من جهان هستي را ديدم. نگاه و نگرش من بصارت بيشتر و شفافيت بهتر نياز داشت؛ بنابراين بر آن شدم هر از چند گاهي با قطراتي از زلال اشك آن ها را بشويم تا راه رشد و رويش را بهتر بپويم.
من جهان سوم را ديدم ؛ در حالي كه آبادگرانش ، همه خانه خراب و ويرانگرانش همه شاداب بودند.
من بسياري از انقلاب ها را ديدم كه به كژراهه انحراف يا به دره سقوط افتادند و بسياري از انقلابيون را ديدم كه جانشان را نه در راه تحقق اهداف و اصول، كه در طريق افراط و افول نهادند؛اهداف و اصولي كه براي تحقق آن ها انقلاب كرده بودند.
ادامه دارد....
شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابترازوجهان سوم انقلاباشك
دیدنی های شهر سرب و سراب (7)
من فرهیخته ای را دیدم که هر « حقیقت » را پس از « شک » می پذیرفت و هر « یقین » را پس از « محک ». او هیچ سخن را بی دلیل نه می پذیرفت و نه رد می کرد؛ بل آن را با ذهن وقاد و عقل نقاد مي كاويد و گوهر حقيقت را در ميان سنگريزه های آزمون و خطا مي يافت.
من فروتنی را دیدم که « رفعت » را در « خاکساری » می جست و « پیروزی » را در « پایداری».
من آموزگاري را ديدم كه چون « شمع آتش به جان افتاده » فراراه رهپویان در نار می سوخت و نور می افروخت. او مي كوشيد با اكسير تربيت از مس، زر بسازد و از شر ، بشر!
من آزاده ای را دیدم که نه به « خسی » تعلق می جست و نه به « کسی » تملق می گفت. از تملق بیزار بود و بر دهان چاپلوسان خاک می پاشید.
من رادمردی را دیدم که نه در حصار انحصار می گنجید و نه در پرگار روزگار. بر دیوار های محبس برمی آشوبید و میله های قفس را درهم می کوبید.
ادامه دارد.... نویسنده: شفیعی مطهر
موضوعات مرتبط: قطعه ادبي
برچسبها: سرب و سرابفرهيختهآموزگارشكيقينرفعتخاكسارياكسيرچاپلوسي
تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وب نامه شفیعی
مطهر و
آدرس
modara.LoxBlog.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.